از روی درد!

پنج شنبه 28 اردیبهشت 91 ساعت 4:45 عصر

نمی دانم باید بنالم یا آه و حسرتی بکشم از روزهایی که نیست و از کسانی که نماندند و از حرفهایی که زده نشد!
شاید همین بوده که تا اینجای کار هر جا که رفته ام و هر کسی را که دیده ام نصف حرفهایم تعریف از روزگاریست که برای ما غریب نبوده و هست و خدا داند که در این هست و نیستش چه برای ما داشت که خود نمی دانیم.
سید جان، دارم به بهانه ی اولین سلامی که کردیم می نویسم و چه دردناک و سوزاننده است که به سلام دهم نرسیدیم و لاجرم خدا حافظی نکرده مهمان خانه ی ابدی ات شدی و ما ماندیم با کلی خاطره ای که این روزها همه سعی در فراموش کردنش دارند و ما دست و پا می زنیم که به خدا روزی همین حوالی بودند کسانی که نگذاشتند تهران کوفه شود!
ای دریغ و حسرت همیشگی . . . تهران! شهر من؛ راستی یادت می آید بهمن 87 را که با رفقا می رفتیم پارک لاله فوتبال بازی کنیم و بحث می کردیم که فلانی می آید یا نه و محمد بد و بیراه می گفت به رئیس جمهور و ما می خندیدیم چون می دانستیم حرص پدرش را می خورد که معاون فلان وزیر بوده و دکتر که آمده بود شده بود مشاور همان وزیر و توقع داشت که وزیر بشود و نشده بود و چنان خاتمی را می پرستید که نقد به او را همطراز سبّ پیامبر و ائمه می دانست و ما هم مرتد بودیم چون به خاتمی جز نقد چیزی وارد نمی دانستیم!!


یادت که هست اسفند 87 من قم بودم و دور از هر گونه وسایل ارتباطی و حتی موبایل هم آنتن نمی داد که خبر دادی موسوی جای خاتمی می آید و کلی خنیدیدم با هم که بعد از انتخابات باید بگوییم "مرگ بر ضد ولایت فقیه ، موسوی" و پدرم چقدر داد و بیداد سرمان کرد که نگویید و تفرقه ایجاد نکنید و ما میدانستیم چیزی که دیگران سعی در انکارش داشتند و چه تنها بود آن روزها رهبر!
یادش بخیر خرداد 88 که هر روز می رفتیم یک جایی و من هم قید درس و دانشگاه را زده بودم و فکر و ذکرم این بود که نکند انقلاب به دست نا اهلان بیفتد که آن موقع نتوانیم سرمان را جلوی امام و شهدا بالا بگیریم و بشویم مصداق آخر تابع له علی ذلک "اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد . . ." ! یادش بخیر روزی که میتینگ هواداران موسوی در سالن حجاب بود و کلی فحش خوردیم و کلی خندیدیم مبادا درگیری بشود و ما هم مثل همیشه بشویم بدهکار جماعتی که فقط طلب دارند از این انقلاب! تجمع هوادارن دکتر در مصلی را که یادت هست حتما؟! نفسمان بالا نمی آمد آن جلو از صبح رفته بودیم برای اینکه همه بدانند ما هنوز هم یک تار موی گندیده ی دکتر را به صد تا ریش رنگ کرده ی امثال خاتمی نمی دهیم و چقدر خندیدیم به آن پرچمی که رویش نوشته بود "جیگردار نژاد" ! راستی شب مناظره ی تاریخی را به یاد داری؟! وقتی دکتر حرف آخر را اول گفت و همه دهانمان باز مانده بود که واویلا! این چه بود که گفت و چه جسارتها به ساحت مقدس فلانی و . . . بعد همین مناظره بود که محمد زنگ زد و هر چه از دهانش در می آمد به من و دوست و رفیق و آشناهایم گفت که این نامزدی که از او حمایت می کنید بی غیرت است که عکس زن حریف را آورده و پخش کرده و من چقدر با خنده به او گفتم آخر او که همیشه کنار این آقا با اون ظاهر بزک کرده همه جا هست دیگه حالا این شده بی غیرت و شما مظهر غیرت؟! ولوله ای شد که خودت دیدی! من شده بودم طرفدار دیکتاتوری و مزدور و دزد و مواجب بگیر و از همه مهم تر یک عامل اطلاعاتی و رفقا شده بودند مظهر آزادی خواهی و نهایت غیرت و روشنفکری . . . چه شبها که با هم تا صبح در خیابان ولیعصر و اطراف نچرخیدیم و به سادگی عده ای نخندیدیم!


22 خرداد بود که هر جا می رفتیم صف چند ده نفری بود و آخر سر هم در مدرسه ی شهدای گمنام رای دادیم و برگشتیم که برویم هیئتمان سر خیابان رودکی! بچه ها چه شعارهای جالبی ساخته بودند و می خواندند، یادت هست؟! " امشبی را موسوی در خانه اش مهمان است . . ." و هادی چقدر خودش را کنترل می کرد که هیچ نگوید و رفاقتش را خراب نکند که شواهد همه پیروزی دکتر بود و بس!اصلا باور نمی کردم بچه ها اینقدر هوادار دکتر بوده باشند کم کم داشت برای ما هم امر مشتبه می شد که ما در اقلیتیم اما . . . الله اعلم! بعد از هیئت رفتیم میدان انقلاب، بچه ها تماس گرفتند که درگیری شده! ترس همه ی وجودمان را برداشته بود که نکند راست باشد و دعوا بر سر چیزی شده که علی القاعده باید از آب بینی بزغاله ای بی ارزش تر می نمود برای مردان سیاست ما . . . !
شهر من ! یادت می آید وقتی سید را زدند و صورتش از خون سرش سرخ شده بود چقدر خندیدیم و حال کردیم که برای انقلابمان یک سیلی خورده ایم و فردای قیامت رو سیاه شهدا نیستیم؟! سید چقدر حرص می خورد که نمی تواسنت یک دل سیر بخندد که تا لبش باز می شود سرش درد می گرفت! چه دورانی داشتیم با تو تهران! یادت هست بچه محل ها را که 6 تایشان 30 خرداد رفتند و بر نگشتند؟! یعنی برگشتند ها اما چه برگشتنی؟! آن یکی سوخته بود و نگذاشتند مادرش نگاه به جنازه اش بیندازد، یکی آنقدر صورتش له شده بود که باورت نمی شود این همان سعید است که عشقمان این بود که با او هیئت حاج سعید برویم ماه رمضان و آن یکی هم که جلوی یک گلوله ی فسقلی کم آورده بود و هیچ، گلوله به قلبش خورده بود و تا جایی که یادم است نفس نمی کشید! باقیش را هم که خود میدانی در خیابان های خودت جان داده بودند!


تو چقدر بی معرفتی تهران! یکبار نشد اعتراضت بلند شود به کسانی که مفت زنده اند و مفت می خورند و مفت راه می روند و مفت خودفروشی می کنند و چقدر اعصابم خورد می شود وقتی میبینم دقیقا همانجایی که زیر دست و پا داشتیم له می شدیم چند دخترک بزک کرده منتظرند تا کسی بیاید و سوارشان کند به مقصدی نا معلوم و شابد معلوم و شبی با هم باشند که بود و نبودشان فرقی ندارد!
چقدر بی وجدانی تهران! یادت رفته که تو را مجانی نگه نداشتیم و فقط عشقمان این بود که فردا که بچه هایمان به دنیا بیایند خاطره ای داریم از انقلابی که خودمان حفظش کردیم و دیگر حسرت نبودن در 30 خرداد 60 را نمی کشیم که اگر بودیم فلانی میکردیم و چنان! خلاصه اینکه ما بودیم و نرفتیم و فریاد زدیم نام اماممان خامنه ای را که تنها دلخوشی این روزهایمان در تهران است!


راستی یادت می آید عاشورای 88 را؟! شبش به مامان بابا گفتم که فردا را رضایت بدهید و بیرون نیایید که تهران کربلاست و خواستم که دعا کنند که کم نیاورم و دلم قرص شود که اگر پشت می کردم به دشمن به حسین پشت کرده بودم و حسین برای من یعنی 23 سال زندگی در هوای عاشقی، حسین برای من یعنی باری که 124000 پیامبر باید می کشیدند تا به سر منزل برسد و این روزها بر گردن ما بود و بعد از ما هم خدا داند . . . حسین برای من یعنی راهیان نور و شهدا و عشق لباس خاکی و بیسیم و چفیه و کلاه بافتنی! اصلا چه بگویم؟ حسین برای من یعنی همه چیز از هوا و آب و غذا گرفته تا بسیج و درس و دانشگاه و نماز و منبر و خلاصه همه چیزی که با آنها عشق می کنم!
آن شب مادرم گفت که بی خود می کنند کاری کنند عزای فرزند فاطمه است و هر کسی با این دستگاه در بیفتد حسابش با خودشان است و غمت نباشد که ما از این چیزها دیده ایم آن اوایل و پدرم که همیشه مظهر میانه روی بود برای من گفت هیچ غلطی نمی کنند و گفتم بابا خر است دیگر یک وقتی جفتکی می اندازد و من دل نگران شما می شوم و نمی توانم راحت باشم که گفت چیزی نمی شود! گفتم میزنند ها!! گفت خب ما هم میزنیم و با این حرف انگار بر من حجت تمام شد که دیگر حرف جنگ است و قانون جنگ که اگر زدند بزن با همان قدرت و با همان گستردگی!! عاشورا شب را یادت هست؟! ساعت 2 نیمه شب که رفتم خانه دیدم چشمان بابا کاسه ی خون است از بس گاز خورده بود و صورتش هم سوخته بود و من را که دید فقط لبخند زد که دیدی هیچ غلطی نتوانستند بکنند؟!


بگذریم که حرف بسیار است و دلم نمی خواهد مفت برای کسی چیزهایی را تعریف کنم که مفت ندیده ام و برایم خیلی هم ارزان نبوده و بعضی از خاطرات به قیمت جان سید و سعید و امثالهم برای ما مانده است و این هفته که شنیدم مسافر کربلا ام چقدر دلتنگ بچه ها شدم و چقدر سکوت کردم در مقابل نگاه هایی که سوال می کردند دردت چیست که اینقدر پژمرده شده ای؟!
فقط این را بدان شهر شلوغ و کثیف من، شهر بی فرهنگی و بی قانونی، شهر خاطرات پر از التهاب، شهر دوست و دشمن، شهر تنهایی بچه حزب اللهی ها، تهران من . . . برای داشتنت زحمت کشیده ایم و برای همین است که دوستت دارم . . .
واقعا دوستت دارم که شاهد عشقبازی اصحاب سید علی بوده ای و سید علی در هوای تو تنفس می کند که نفس همه ما به نفس او بند است!
کسی چه میداند که دفاعم از تو نه سرکوفت به شهرستان هاست و نه توهین به آنها که تنها دلیلش این است که با تو شبها و روزهایی را گذراندم که انگار در وسط دهه 80 و قرن 21 برگشته ایم به دهه 60 و اصلا بگو روز اول تاریخ و جنگ حق و باطل! تو برای ما نماد چیزی هستی که همه چیزمان است . . . شهر غم ها و غصه های من ، شهر شادی و خوشحالی من، شهر عشق و تنفر من، شهر من تهران!


پ.ن:


قضیه من و تهران ناموسی است! لطفا شوخی نکنید!!




  به قلم یک امُلیسم : دیده بان(امُل)

  نظرات دیگران [ نظر]


  دوغ گرون شده، دین گرونتر!!

جمعه 15 اردیبهشت 91 ساعت 1:19 عصر

بسم الله
دور اول انتخابات با هم رفتیم رای دادیم.
امروز هم حاضر شدم رفتم که با هم بریم ، خیلی عصبانی و ناراحت گفت :
کجا می خواد بره ؟
گفت : داره میره رای بده ، کاریش نداشته باش
گفتم فلانی بریم رای بدیم بیاییم
با غضیب یک دفعه صداش بلند شد که مگه برا ما چیکار کردن که بریم رای بدیم
فقط شکه شدم !!
خیلی سریع خودمو جمع کردم و گفتتم پس من می رم رای میدم میام
پاشودم ولی هنوز هم که دارم می نویسم باورم نمیشه !!!
***
از خودم می ترسم ، مبادا که گرونی این روزها نگه داشتن آنچه که از نگه داشتن گلوله آتش در دست سخت تره ازم بگیره
گرونی این روزها بیداد میکنه
تخم مرغ گرون، بنزین گرون، نون گرون، شیر و ماست و پنیر و ... گرون
خونه گرون، لوبیاو عدس و برنج و شکر همه گرون
گرونی نمی ذاره خیلیا از این چیزا رو راحت داشته باشن و بخرن ، محروم میشن
***
دین گرون ، نگه داشتن عقاید و افکار گرون تر، استوار موندن پای رهبر گرووووووووووون
به خاطر گرونی خیلیا محروم میشن !!!
خدایا به فضلت این نعمتهای گرونت را از ما نگیر
از خودم می ترسم ، یاریم کن

امیر حزب الله ، سرور من، خامنه ایی



  به قلم یک امُلیسم : سرباز امُل

  نظرات دیگران [ نظر]


  غریب،مظلوم و تنها ...

جمعه 1 اردیبهشت 91 ساعت 1:26 عصر

           یاربّ الفاطمه، بحق الفاطمه، اشف صدرالفاطمه، بظهور الاحجه
یا زهرا س
بریز آب روان اسماء، ولی آهسته آهسته
                                          به جسم اطهر زهرا، ولی آهسته آهسته
    ببین بشکسته پهلویش، سیه گردیده بازویش
                                             بریز آب روان رویش، ولی آهسته آهسته
      بود خون جاری ای اسماء،هنوز از سینه زهرا
                                                بنالم زین مصیبتها، ولی آهسته آهسته
        حسن ای نور چشمانم حسین ای راحت جانم
                                                    بیایید ای عزیزانم، ولی آهسته آهسته
          همه خواب و علی بیدار  سرش بنهاده بر دیوار
                                                     بگرید با دل خونبار، ولی آهسته آهسته
             روم شبها سراغ او به قبر بی چراغ او
                                                       بگریم  از  فراق  او ، ولی آهسته آهسته



  به قلم یک امُلیسم : سرباز امُل

  نظرات دیگران [ نظر]


  سکوت...

چهارشنبه 23 فروردین 91 ساعت 10:39 عصر

 


یا فاطمه زهرا سلام الله علیها


  به قلم یک امُلیسم : سرباز امُل

  نظرات دیگران [ نظر]


  قحطی!

پنج شنبه 13 بهمن 90 ساعت 10:5 صبح

http://rajabbeigi.ir/attachment/2969.jpg


این روزها تحلیل گر زیاد شده! یعنی زن و مرد ، پیر و جوون شدن یه پا تحلیل گر سیاسی - فرهنگی - اقتصادی - اجتماعی و غیره!! از مسائل اعتیاد و قاچاق کالا گرفته تا روابط بین الملل و داخلی و بازار ارز و سکه و . . . به قول شهید مهدی رجب بیگی : این روزها مد شده است به محض آن که چهار نفر در جایی دور هم می نشینند، یکی شروع می کند به بحث و تفسیر پیرامون اوضاع سیاسی روز، آن چنان که گویی، چهل سال مفسر اخبار بوده است و چنان با ژست های ناظران سیاسی صحبت می کند که انگاری شغلش همین است.
بعضی از این تفاسیر نتایج جالبی هم دارند. مثلاً آقای ناظر سیاسی ممکن است از یکطرفه شدن خیابان «سلسبیل» نتیجه بگیرد که کار «سبیل دارها» را می خواهند یکطرفه کنند و پدرشان را دربیاورند!


اینها مقدمه ای بود برای خاطره ای که می خوام تعریف کنم از یک روز نسبتا سرد و برف و بارونی تهران خیلی بزرگ!!
ساعت 10 جلو سازمان بسیج دانشجویی (لانه جاسوسی) قرار داشتیم؛ ساعت 9 بود و من هنوز راه نیفتاده بودم به هوای اینکه تا در مترو با فشار تی (بی آر تی سابق) میرم و بعدشم که دیگه ده دقیقه راه بود! همینطوری تو صف مملو از جمعیت ایستاده بودم و به خودم تف و لعنت میفرستادم که ای کاش پیاده می رفتم و حالا هم که پول دادیم دیگه نمیشه و حیفه 200 تومنه که الان عین لنگ کفش وسطه بیابونه! خلاصه یه اتوبوس اومد و ما جا نشدیم؛ اتوبوس دومی که اومد با زور جا کردیم خودمون رو که یهو دیدیم اِ اِ اِ وسط خانوماییم که . . . نگو صبح 12 بهمن همزمان با آغاز فجر 34 انقلاب تغییر رویه داده و اتوبوسا قر و قاطی شده با یاد اون اوایل انقلاب (احتمالا برای این بود که برای مردم تداعی کنه خاطرات!) خلاصه به هر زور و زحمتی فاصله گرفتیم از جمعیت نسوان و چسبیدیم به در که آماده شیم پیاده ادامه ی راه رو بریم!! یه خانمی به آقایون اعتراض می کرد که چرا اومدین تو قسمت خانما . . . یه آقایی می گفت که نظام عوض شده و هر هر می خندید . . . منم که حساس! به بغل دستیم که یه جوون همچین ظاهرالصلاح بود گفتم آره عوش شده حالا هم دارن خر داغ می کنن این بنده خدا هم احتمالا تو نوبته که اینقدر خوشحاله!
یهو اون وسط که جر و بحث شده بود یه خانم با هیکلی درشت و عظیم اظهار فضل کرد که " مملکت قحظی اومده، مگه نمیبینین اوضاع رو؟ همین روزاست که . . ." حساسیتم بیشتر شد . . . هی دل دل کردم که بگم یا نه؟! آخر سر دیدم نزدیک ایستگاه شدیم سریع پروندم : " مشخصه از زور قحطی و نخوردنه که شما 100 کیلو اضافه وزن دارین . . . بمیرم که روی زردتون رو با سرخاب سفیداب معمولی نشون میدین!" گفتن این جمله همان و رگبار بد و بیراه اون خانمه همان . . . ولی حال داد! هم یه خنده ی حسابی کردیم هم معنی قحطی زدگی رو فهمیدیم . . . .


نتیجه ی اخلاقی : مقصر خودمونیم که اونقدر ساکت نشستیم و نگاه کردیم همه به خودشون اجازه میدن از هر فرصتی برای توهین و تمسخر انقلاب استفاده کنن . . .


پ . ن:
شهید همت : ننگ تاریخ بر پیشانی ما خواهد ماند اگر ذره ای از حق شهدا عقب نشینی کنیم
به نظرتون حق شهدا چیه؟!



  به قلم یک امُلیسم : دیده بان(امُل)

  نظرات دیگران [ نظر]


  فیس بوک یا face book ؟!

سه شنبه 13 دی 90 ساعت 1:20 صبح

حرف راجع به اینکه دشمن از هر راهی برای صدمه زدن استفاده می کنه زیاده اما مشکل اصلی اینه که همه میدونن داستان چیه اما کسی حرکت مثبتی نمی زنه!
گلومون پاره شد بسکه گفتیم که بابا جان هیچ گربه ای محض رضای خدا ماهی نمیگیره!


درسته که خیلی ایده آله که از سلاحه دشمن برای صدمه زدن به خودش استفاده کنی اما باید دید اصلا تویی که میخوای از اون سلاح استفاده کنی طرز کار باهاش رو بلدی یا نه؟!
سربسته میگم که خیلی از دوستان "ظاهر الصلاح" رفتن تو شبکه اجتماعی face book که مثلا مقابله کنن با شبهه افکنی دشمن و بتونن پاسخگو باشن اما بعد یه مدت از بس فضا باز بود و هیشکی به هیشکی نبود که صدای فیس فیسشون درومد!


وقتی یه تخریب چی میخواد کار کنه باید همیشه حواسش جمع باشه! در تخریب اصلى وجود داره که مى گن: «هر موقع مین را پیدا نکردید، به زیر پاى خودتان شک کنید». یعنى اگر مینى رو پیدا نکردى زیر پاى خودت رو بگرد که باید مطمئن باشى الان مى رى روى هوا!! داستان امروز ماست!!
اگر گشتی دیدی همه چیز جوره اما یه چیزی این وسط مسطا ایراد داره اول باید زیر پای خودتو نگاه کنی ببینی داری کجا قدم میزاری!


ایراده کار میدونی چیه؟ آدمای مجازی رو زیادی جدی گرفتیم! نشستیم هی تو فضای مجازی میزنیم تو سر و کله ی هم که فلان است و فیسار . . . نکنه غافل بشیم از دنیای حقیقی!


آقا اصلا face book  خوب! مگه بالاترین نبود؟ چند تا بچه حزب اللهی توش فعال بودن؟! به جرات می گم چیزی در حد 2% فعالین امروز face book (!) حالا مثلا یه سالم تو بالاترین دری وری می نوشتن! تهش چی شد؟! face book هم همینه! هر چند امروز دیگه کسی نمیگه رفتم تو این شبکه اجتماعی که دفاع کنم! چون حقیقتا کار موثری هم نمیشه اون چنان اونجا انجام داد!


اللهم اجعل عاقبت امورنا خیرا . . .





  به قلم یک امُلیسم : دیده بان(امُل)

  نظرات دیگران [ نظر]


  وضیعت قرمز است!به پناهگاها بروید!

یکشنبه 29 آبان 90 ساعت 1:47 عصر

بسم الله
پدرم این روز ها دیگر طاقتش طاق شده است
دیگه ماسک و کپسول هوا، آرامش نمی کند
دیگر قرص و دوا دردش را تسکین نمی دهد
وقتی که صدایی می شنود داد میکشد و همه چیز را خورد می کند
کسی جرات نمیکند آرامش کند
آب شدنش را تماشا میکنیم
گوشه ای می نشیند و گریه میکند
زیر لب دوستانش را صدا می زند و آرام  "نامردا " خطابشان می کند

خراب است حالش...
این روزها فقط پدرم مثل عروسکی شده  تا برای خیمه شبازی هایشان سرگرمی  خوبی  باشد
برای پر کردن صندلی های برنامه هایشان
برای فرستادن صلوات به روح شهدای جنگمان
برای اجازه  پخش و اجرا کردن مراسم هایشان
برای کلنگ زدن و رمان قرمز پاره کردنشان
برای وام گرفتن و دزدی کردنشان
برای نگاه مردم و سرتکان دادنشان
حالش اینه ولی بهش میدن هر چی بخواد؛ گفتنشان
حتی خود تو که فهمیدی داستان مطلبم چیه دیگه نخواستی بخونی
و گفتی تکراریه
( اینها تکراری شدن، گفتنتان )
و اما بعد ... هیچ !
پدرم و دوستان پدرم مظلوم ترین مردمان این خاک شهید پروری هستن که فقط ورودی هر شهر یادشان می کنیم
آیا جایی هست که ما بهش پناه ببریم و دردمون بگیم؟ آیا در این شهر اصلا جایی برایمان گذاشته اند که نفس بکشیم؟ در این خراب شده جایی برای پناه گرفتن نیست!! آیا برای پدرم و رفقاش پناهگاه امن و بدون نیش خند و تمسخر هست؟
پرچم شهدا و ارزش ها و دین واسلام را تکان می دهیم ولی زیر این پرچم ما خودی ها هیچ امنیتی نداریم.
همین کسانی که همه اینا رو قبول کردن، هیچ پناهی زیر این پرچم ندارن...

وضیعت قرمز شده ولی صدای آژیر نمی یاد...
همه کر و کور شدن...چرا کسی نمیخواد بفهمه صدای بمب باران شهرو؟چراکسی جولوی پیشروی دشمن نمیگره؟دشمن تو خونه ها اومده...تو خانواده...به خدا وضعیت قرمزه! ما داریم جار میزنیم پناه بدید...این همه تلفات بس نیست؟یه نگاه به شهر بکنید...آیا این بود آرمان ما؟
صدای آژیر خطر آنقدر بلند هست که به همه دنیا رسیده اس ولی اینجا همه کر شده اید؟
پدرم بهم گفت : حالا من میگم بنویس...
گفت کِی گفته ما پناه نداریم؟
این شعر رو  خوند...
شکر خدا را در پناه حسینم ...  گیتی از این خوب تر پناه ندارد...
پدرم می گفت و آرام گریه می کرد...
به خودش قسم که به جز هیئت و بهشت زهرا و هر جایی که بوی اهل بیت و شهدا رو بده جایی نداریم... بسمونه به خدا... حداقل اینارو با این کر و کور بودناتون ازمون  نگیرید...
 تا الان که وایسادیم تا آخرشم وایمیسیم  ...

  به پناهگاها بروید وضعیت قرمز است!!
دعایش کنید که به آروزیش برسد پدرم...
السلام علیک یا ابا عبد الله
یا محمد و علی
پرچم مشکی شد
یادش کنید


  به قلم یک امُلیسم : محمد یگان

  نظرات دیگران [ نظر]


  من امُْل هستم و بهش افتخار میکنم!!

چهارشنبه 3 آذر 89 ساعت 1:7 صبح


بسم الله
خدا شکر که ما امُل هستیم و روشنفکر نشدیم
خدا شکر که ما امُل هستیم و مدرنیسم نشدیم
وقتی از کنارم رد میشن و میگن طرف امُل بود دیدی؟ذوق میکنم،میگم این منو از کجا میشناسه؟!
به خاطر اینکه از کنار یه دختر رد میشیم بهش نمیگم جووووووون
چون ابرو هامونُ نبردیم صاف کاری
چون پشت فرمون هستیم ولی حجابمون سرجاشه
چون روز ولیتام که میشه واسه کسی خر و خرس وگاو نمیخریم
اینو به خدا روم نمیشه بگم ولی میگن امُلیم چون نماز میخونیم...چون روزه می گیریم...!!!!
میگن امُل به خاطر اینکه تو عروسی کروات نمیزنیم
کوفتمون شد عروسی...نه رقصی نه چیزی...خیلی
امُل بودن بابا...هی مولودی میخوند یکی...اه اه
میگن اوه اوه این چقدر
امُل،چون هر پنجشبه میره بهشت زهرا
اه تو چقدر
امُل هستی چرا با منشی دکتر حرف میزنی نگاش نمیکنی!!
خاک تو سر
امُلت کنن،این انگشتر های قرمز و ابی چیه دستت میکنی!!
متاسفم برات که همه دنبال عشق و حال هستن تو دنبال هیئت..
امُل بی کلاس
بیا یه چند روز بریم قشم و کیش..نه داداش من نمیام محرم داره میاد...اه اه اه...بمیر
امُل دهاتی
طرف چقدر امُل بودا...سریع رفت جولو بشینه...اخر میشستم تا صدای ملچ مولوچه شما رو گوش میکردم؟(سینما)
مثل این
امُل ها میمونه این...چرا هی میره میاد؟چون هر طرف میره...یه دختر پسر میبینه که توهمن هستن(پارک های تهران،شب
اونورو نگاه کن...پسر حزب الهی با یه پسر قرطی دعواش شده...دیدی پسره
امُل چه کتکی خورد؟اره بیچاره چقدر مظلوم بود !!! سلام...خوبی فلانی...راستی خواستی بیای دنبالم اون رفیق امُلت رو نیاریا...خیلی مثبت..نمیشه حرکت زد!!
یه کام بگیر...بابا یه کام بگیر دیگه...داداش دمت گرم...نمیکشم...
امُلی دیگه!!
اخه به توچه رفتی جلو؟!بابا فوش ناموس داد به رفیقم...الحق که
امُلی!!
تریپشو نگاه کن مثل این عقب افتاده های امُل میمونه...چیه؟برم شلوار پاره پوره بپوشم!!
این خانمه چقدر
امُل بود...واقعا اینا چطوری روشون میشه با این چادر مشکیا بیان بیرون؟!همون طوری که شما روتون میشه با شوهرت بیای بیرون ولی به پسر مردم شماره بدی!!(میدان هفت حوض)همون طوری که شما 100 قلم ارایش می کنی تا یکی بهت نگاه کنه...تازه نگاه کنه بهت یه چیزی بگه ناراحتم میشی...خانم روشنفکر و مدرنیسم شده!!
واااااااااای کشت خودشو...به خدا یه تار موهاتم بیرون نیس...این طوری میکنی که همه بهت میگن امُل...اخرم میترشی!!
چرا به دختره گفتی جزوه ندارم تو که همشو نوشتی...این یعنی چشمک واسه رابطه خره...رابطه چیه؟برو بابا تو امُلی...اه اه
فلانی، استاد انگار خیلی از تو خوشش اومده ها...دیونه بازی در نیاریا...اگه چیزی بهت گفت یا شمارتو خواست بدیا...امُل بازی در نیاری هااا...!!
شما واقعا امُل هستید که بهتون میگن امُل...
همش عین حقیقت هست و هست و هست...
انگاری بهم تی تاب میدن وقتی میگن
امُل...
اره ما جایی جز بهشت زهرا و هیئت و معراج نداریم...ولی با همینا داریم زندگی میکنیم و خدا شکر که نشدیم مثل این آدم نما ها
اره خیلی جاها میریم ولی حسابمون نمیکنن...خیلی بی محلی میکنن..زهرمون میکنن هر چی میخواییم...
ما هم همینو میخواییم...
اره هر جایی بوده به کثافت کشیدنش...جایی نیست بری و چشمات پاک بمونه...ذهنت درگیر نشه...بغضت نترکه
...ولی...ولی..ولی...
ما تفریح و خنده و شادی و عشق حال تمام دنیا را به یک چایی روضه هم نمی فروشیم...
یه روزی میشه که همین امُل پر بزنه...
من امُل هستم و بهش افتخار میکنم
عاقلی که دیوانه نباشد،دیوانه اس...
عیدتون مبارک
یا محمد و علی
ذکر اخر فراموش نشه
پرچم بال بال میزنه رو آسمونا




  به قلم یک امُلیسم : محمد یگان

  نظرات دیگران [ نظر]



: لیست کامل یاداشت های این وبلاگ :

از روی درد!
دوغ گرون شده، دین گرونتر!!
غریب،مظلوم و تنها ...
سکوت...
قحطی!
فیس بوک یا face book ؟!
وضیعت قرمز است!به پناهگاها بروید!
من امُْل هستم و بهش افتخار میکنم!!
[عناوین آرشیوشده]