سفارش تبلیغ
صبا

  پ مثل یه پدر آسمونی...

سه شنبه 87 تیر 25 ساعت 4:23 عصر

بسم الله
همیشه دوست داشتم که وقتی روز پدر میاد مثل بقیه بچه ها برم پولهایی که این ور اون جمع کرده بودم ور دارم برم بازار یه چیزی واسه بابا جونم بخرم...
از یه ماه قبلش پس انداز کنم تا بتونم یه چیزی بخرم
که باباجونم خوشحال بشه...
این حرفا واسه اون قدیماست....خودمو میگم اینقدر پرو شدم که عین خیالم نیست که چند سال پیش روز شماری میکردم که روز پدر بیاد برم واسه خود شیرینی هم که شده واسه پدر کادو بخرم...معرفتا کمرنگ شده...مرام فسیل شده...غیرت کثیف شده...
تا دارمش میگم خدا شکر که دارمش ، یک سال به یک سال روی زبونم میاد اونم وقتی که به مشکلی چیزی رو به رو میشم...
ولی الان از بابام فقط یه پلاک مونده...چند تا تیکه لباس ...یه کاغذی که بهش میگن وصیت نامه...
بچه بودم بهم گفته بودن رفته تو آسمون...رفته پیش خوب خوبا...
یه خورده بزرگ تر شدم گفتن بابات رفت جبهه
واسه اینکه از تو و ناموست دفاع کنه...
یه خورده بزرگتر شدم...گفتم من دیگه تحمل ندارم ...من بابامو میخوام...
گفتن باباتو میخوای...
منو بردن پیش یه تیکه سنگ که چند تا نوشته روش بود...
گفتم،خب چرا منو آوردی اینجا...
به خیال خودم فکر کردم که اینجا قرار باباجونم ببینم...
انقدر خوشحال بودم که داشتم بال در می آوردم...
به مامانم نگاه کردم دیدیم داره گریه میکنه...
داره به اون تیکه سنگ نگاه میکنه یه خورده میخنده یه خورده گریه میکنه...
چادر مامانمو کشیدم گفتم ....مامان مامان چرا گریه میکنی...مگه قرار نیست بابا رو ببنیم؟؟
مامانم دیگه طاقت نداشت تو چشام نگاه کنه...
بغلم کرد...گفت پسرم...
بابا جونت الان کنارت نشسته...
یه لحظه جا خوردم...به نوشته های روی قبر که بیشتر توجه کردم با اون سواد چندم دبستانی تونستم بخونم:شهید؛میترسیدم بقیشو بخونم...
پدر
ولی وقتی بزرگتر شدم دیدیم که بهم میگم فرزند شهید...(افتخار میکنم)
اره رفقا من بابا ندارم ...بابام شهید شده ... ولی بابام خودش اومد تو خوابم گفت من همیشه پیشتم...هر وقت کاری داشتی به خودم بگو...هر وقت میخوای ناله بزنی بیا تو بغل خودم ناله بزن...
حالا هم خدا شکر میکنم که بابا دارم...
تازه خیلی خیلی شکر میکنم که یه بابای آسمونی دارم...
من خیالم از اون دنیا هم راحت چون باباجونم واسم پارتی بازی میکنه...
(دیگه دیگه)
هر سال روز پدر که میشه با مامانم میریم پیش بابا...بغل هم میشینیم گل میگمو گل میشنوفمیم...
و با صدای بلند میگم ...نه اصلا جیغ میزنم...
باباجونم...عشقم...تمام هستی ام...
دوست دارم به خدا...
(این قلم بی روحم تقدیم به داداش مسعود گلم(یگان یکُم) )
یا محمد و علی
پرچم دیگه دیده نمیشه...
ذکر اخر فراموش نشه...


  به قلم یک امُلیسم : محمد یگان

  نظرات دیگران  


: لیست کامل یاداشت های این وبلاگ :