سفارش تبلیغ
صبا

  او نیز هم بارانی شد...

یکشنبه 88 اردیبهشت 27 ساعت 8:15 عصر

بسم الله
اجرک الله یا صاحب الزمان...
شهادت مادر...
پرواز بنده مخلص خدا،آیت الله بهجت

لو نیز هم  بارانی شد
باران...
حسرت...
مشکی...
بغض...

 


  به قلم یک امُلیسم : محمد یگان

  نظرات دیگران  


  داستان یه قطره بارون...

شنبه 88 اردیبهشت 12 ساعت 12:24 صبح

بسم الله
شنیدی میگن زیر باران رفت چتر ها رو باید بستُ این حرفا؟
بارون فقط یه بهنوه است!!!
یه خورده روش فکر کردم دیدیم تو این زمونه ی ما که اسمش اخرالزمانه این بارون که میاد یه جور لنگه کفش واسه بعضی ها که خدا رو فراموش کردن...خدا میگه من شما رو فراموش نکردم هیچ فرقی هم بین آدما نیست همه میتونن بیان زیر بارون همه هم میدونم بارون رحمته پس نتیجه میگریم که بارون یه طور جواب توبه آدما هاست ولی اگه یه انتگرال بگیریم باقی مونده یه چیزی در میاد که آدم میمونه
چی بگه...!!باقی مونده معادله این میشه که پس چرا با این همه نعمت و رحمت
و خوشگلی چرا آدمای شهرمون اینقدر نمک نشناسند؟؟

کاش این بارون میتونس دل آدما رو یه خورده پاک کنه یا یه تلنگری بهشون بزنه یا ته تهش آدما به جای اینکه بگن خدا هم فصل هارو قاطی کرده بگن خدا شکرت...!!
دیده ها:بارون اومده یکی از باربی های شهرمون رو شبیه خر شرک کرده!!هر چی آبرنگو و مداد رنگی و نقاشی رو سر و صورتش کشیده بود ماسیده بود رو صورتش بعد روش نمیشد بیاد سوار مترو بشه...نشسته بود داشت گریه میکرد،یه دونه سگ داشت اونم ما نفهمیدیم دوست دخترشه یا دوست پسرشه نشسته بود کنارش داشت دلداریش میداد!!!جلو ملت یه تیکه پارچه رو سرشو برداشت سگشم داشت موهای این جی افشو با حوله خشک میکرد(بعد میگن آزادی نی)
البته همه اینا تو همون یه لحظه حلاله بودااا...تازه مگه این نیست که این باربی های شهرمون خودشون خوشگل میکنن که من و امثال من نگاهشون کنیم؟؟
پس بایدم گریه کنه از اینکه دیگه خوشگل نیست...
قربون بارون برم من؛ که چه کارهایی که نمیکنه...
یکی دیگه هم هست وقتی بارون میاد گریه اش میگره،ولی این 180 درجه فرق داره گریه شوق به قول بچه ها گفتنی و زیر لبش هی میگه خدارو شکرت مثل یه پیرمردی که یه تسبیح فیروزه ای دستش بود و از کنار من رد شد...
پس ما نفهمیدیم باید چترها رو بست یا باز کرد؟؟جواب خیلی راحته...
خدا خودش میدونه بارون رو سر کی بریزه پس باز و بسته کردن چتر هم دست خود بالایی است...
دیگه برات بگم که بی ناموسی و بی غیرتی شده حلقه های و زنجیر های رو دست و گردن دخترا و پسرای شهرمون...
خوب آدم دلش بَقی میکنه وقتی این چیزارو کنار هم میبینه والا...
نکته اخلاقی هم این باشه که گفتن کار خوب از کی آموختی
گفتن از کار بد بد کُنا...!!
خلاصه اینکه خدا تا دلت میخواد واسمون بریز از این قطرهای خوشگل بارونت...ما که دوس داریم هم خودتو هم بارونتو...
مواظب اون آتیشه تو کف دستمون باشیم چون خیلللللللللی داغه!!
(اگه بارونی بشی هیچ وقت دستت نمیسوزه!!)
هنوزم باران و بارانی شدنو آرزو میکنیم...
به امید اومدن اون بارون خوشگله(انتظار)

یا محمد و علی
ذکر اخر فراموش نشه...
پرچم خیس شده...


  به قلم یک امُلیسم : محمد یگان

  نظرات دیگران  


  منتظر نیستم...

شنبه 87 اسفند 17 ساعت 10:19 عصر
بسم الله
زلیخا و یوسف و انتظارش...
ما و یوسفمون و انتظارمون...
خاک تو سرم...
نه بابا،نمیخوام حرفای خوشگل موشگل بزنم...خودتو نگاه کن ببین جرات داری به خودت بگی منتظر؟؟
تو 24 ساعت چند ثانیه به یاد اقامون هستیم...؟؟
اقامون باید صبح تا شب گریه کنه از دست کارهای ما...
اقامون از دست ما مثلا شیعه ها خیلی ناراحته...چقدر اخه گناه...چقدر کثافت کاری...
یه بزرگی گفت:اقا واسمون دعا میکنه که عذاب بهمون نازل نشه..خاک تو سرم
ما چقدر برای اقامون دعا میکنیم؟
کی هست که اقا رو واسه خودش بخواد؟
هر کسی واسه دل خودش اقا رو میخواد...
اگه یه غریبه نگاهت کنه و کارهاتو ببینه میگه بیچاره اون اقایی که اینا سنگشو به سینه میزنن...
اون اقا دلشو به اینا خوش کرده؟؟ زیر لب هم شاید بگه خدا صبرش بده...
دل کدوم ما امام زمانی هست؟؟خدایی دیگه...کلاهتو قاضی کن...
اقامون خیلی غریبه...بین منتظرهاش هم غریبه...
چند تا جمعه غروب کرد و عین خیالمون نبود...
یه سپری واسه خودمون درست کردیم و هر غلطی میخواهیم میکنیم ... اره اسمش اخر زمان...
میگم اینا چرا این کارو میکنن...میگی عزیزم اخر زمان دیگه ..بیخیال...
خیلی بدبختم...خیلی...
اقا من خیلی بد کردم من خیلی گناه کردم...
ولی به جان مادرت خیلی دوست دارم...
اخه چرا الکی لفظ میای...پس این همه دل شکستن ها چیه...ر
وزی چند بار دل اقا رو میشکونی با کارهات؟؟

اصلا کاری تا حالا کردی واسه خشنودی اقا؟؟
فقط بگو اقا بیا پس کی میایی...اقا بیاد چون تو منتظرش هستی؟؟به چه امیدی بیاد؟؟
ولی من این چیزا نمیدونم...
من اقامو دوست دارم...مگه بدها دل ندارن...والا...
یا محمد و علی
ذکر اخر فراموش نشه...
بارون آرزو میکنم...


  به قلم یک امُلیسم : محمد یگان

  نظرات دیگران  


  یعنی میشه که بشه؟!

پنج شنبه 87 بهمن 24 ساعت 6:26 عصر
بسم الله
خیلی بده تو کشوری که ادعای شیعه بودنش میشه و سنگ همه رو به سینش میزنه نیازی به تبلیغات دشمن نباشه برای کشف حجاب چون خودش رو غلطک افتاده هر روز بدتر از دیروز...
خیلی درد داره تو یه برنامه صدا و سیما کشورمون مجری برنامه انقدر بد آرایش کرده باشه که کارگردان روش نشه تصویر از جلو بگیره...
خیلی بدتر اینه که الگوی دختر و پسرهای جوونمون شده باشه چند تا دختر و پسر و زن و مرد خراب بازیگر و به اصطلاح هنرمند...
(که هر روز گندشون در میاد)
خیلی آدم میسوزه وقتی میبینه هواداران یک نامزد انتخاباتی تبلغیاتشون بیشتر
روی دخترهای نا معلوم و خراب طراحی میشه...

آدم گریه اش در میاد وقتی تو یه سالن ورزشی که مسابقه برگزار میشه کارگردان به خاطر داغون بودن حجاب تماشرگران خانم نتونه تصویری از تماشاگران داشته باشه...
دو تا شاخ در میاره وقتی میبینه زنی با شوهرش تو خیابون رد میشه که حجابش از صدتا دختر خراب بدتره...
کجا رو نگاه کنیم...؟؟زمین نگاه کنیم سایه دخترهای فاحشه رو میبینی....آسمون نگاه کنی دختر و پسری میبینی که دنبال یه غار یا نقطه کور توی کوه هستن...جلوتو نگاه میکنی کسایی رو میبینی که می مونی اینا دختر هستن یا پسر یا پسر هستن یا دختر...چشاتم میبندی هم وقتی باز میکنی یه جایی هستی که ... و یه عالمه حرف...
میای تو خونه خودتو تو آیینه میبینی، حالت از خودت بهم میخوره که این همه حرفارو میزنی
ولی خودت داری میشی یکی از اونا که داری نفرینشون میکنی...
به هر کسی میخوای پناه ببری به دروغ پناهت میده ولی
پناهگاهی که از هر طرف یه سوراخ بزرگ داره ...

میخوای به دلت نگاه کنی میبینی که هیچی نمونده واسه دلخوش کردن بهش...
ولی تو همه این زشتی ها وسیاهی ها یه جایی هست که مثل خورشید گرم و روشن ...
 یه نفر هست که هی میگه بیا پیش خودم ولی انقدر گوشامون کر شدن که
صدایی رو میشنوه که نباید بشنوه...

تنها پناهی که آدم میتونه به اون اطمینان کنه که گرم تر از آغوش مادر و مطمئن از هر پناه دیگر است...
خدا جوووووووووووووووووووووووووووووووون خوووووودمه....
خدارو دوست دارم نه به خاطر اینکه خلقم کرده به خاطر اینکه این اجازه رو بهم داد که
مخلوقش باشم...

یعنی میشه تو این بارون هایی که میاد ما هم بارونی بشیم؟؟؟به قول بچه ها بشین تا بشی...!!
یا محمد و علی
ذکر اخر فراموش نشه
پرچم کو؟؟

  به قلم یک امُلیسم : محمد یگان

  نظرات دیگران  


  پرچم بالاست یعنی این

چهارشنبه 87 بهمن 16 ساعت 10:26 عصر

بسم الله
امید سفیر ایران در فضا...
دم برو بچه های هوا فضا گرم که خدایی وسط این همه تحریم و فشار های خارجی و تئوریهای عجیب غریب اروپاه و امریکا تونستن پرچم ایران رُ مثل همیشه ببرن بالا...
یه مشت محکمی به دهن کسایی زدن که فکر می کنن با تحریم میتونن
ایران وایرانی رو به زانو در بیارن...

اقتدار ملی
یا محمد و علی
ذکر اخر فراموش نشه...
پرچم که...


  به قلم یک امُلیسم : محمد یگان

  نظرات دیگران  


  و خدایی که در همین نزدیکیست...

شنبه 87 آذر 16 ساعت 12:30 صبح

بسم الله
ای خداااااا...ای خداااااا...صدامو میشنوی...؟؟
منو وِل نکن...
منو جلوی فرشته هات،تو خِجل نکن...
من همون بندَتم،منو محروم از آب و گل نکن...
یا منو بخر یا منو ببر...
دِل دِل نکن...
ای خدای کرم...
عمری بندتم...
نزار عقده شه یه نگات تو دلم...
رحمی کن خدا...
تو به این دل و چشای ترم...
چی میشه بشم بنده ی خوبت...
من که نوکرم...
ای خدای من...
یه نگات بسه واسه ی دلم...
گیر یه نگاس این دل شکسته ام...
قربونت برم...
ای خدای من...ای خدای من
من تو رو میخوام...
به خودت قسم...
من فقط خود،خودتو میخوام...
کی میشه بیام...
زیر یه نگات...
بشم همونی که خود تو میخوای...
یه روزم میشه بارون بیاد...
منم بشم خیس نگات...
تا همه بهم بگن، بنده ی خدا
بنده خدا، نمیشه گدا...
چون داره اربابی بنام خدا...
ولی اول و اخرش بگم ای خدا...
من فقط خود،خودتو میخوام...
ای خدای من...قربونت برم...
منم یواشکی قبول کن...!!
نگو که نمیشه...چون میدونم هر چی بخوای همون میشه 
پ.و : عرفه مارو یادتون نره...
یا محمد و علی
ذکر اخر فراموش نشه...
پرچم کو؟؟

 



  به قلم یک امُلیسم : محمد یگان

  نظرات دیگران  


  دلمان شکسته...خوردش نکنید...

شنبه 87 آذر 9 ساعت 10:56 عصر

بسم الله
(یه بار میخوام یه طرفه به قضیه نگاه کنم و میخوام زمانی رو بنویسم که طرح در حال اتمام است)


انگار زبون آدم برایشان نا مفهموم است...
پارک ملت یا پارک لاله یا پارک ساعی داریم...
بگذارید اسمش بهشت زهرا(س) بماند...
بگذارید قدمگاه خوبان بماند...
قدرت خود را به انسان های زنده نشان دهید...
مگر این شهدا چه مزاحمتی برای شما ایجاد کردن...
شعار می دادید و حالا ورق ها برگشته؟؟
خوشگل کردن قبور شهدا ارزش بیشتری دارد به قطره قطره اشکهای مادری که نگران خانه ی فرزند شهیدش است؟؟
شهدا روی مادر و اشک مادر خیلی تعصب دارند...
و یادتان باشد که شهدا خدای غیرت هستند....
صدای ماشین های نارنجی رنگشان آرامش را از مزار امام زادگان شهرمان گرفته است...
بهشت زهرا(س) ....
مگر چه گناهی کردند این بی گناهان؟؟
خانواده شهدا...
شب میخوابن و صبح در حال خوردن صبحانه دستور اجرای طرح های مزخرف خود را میدهن...
اینجا شهر خودمان است اینجا با طهران شما فرق دارد...
چقدر غربت؟؟
بابا جان...طرف میخواد بره خونه خودشو خراب کنه باید 2 سال این ور اون ور بزنه تو اون اداره نارنجی پوشان...حالا داستان چیه که برای خراب کردن خانه های شهدا اجازه لازم نیست...
و او می ماند که ماندنی است...
خدا خود خدایی وخدای ما تو هستی...
یا محمد وعلی
ذکر اخر فراموش نشه...
پرچم کو؟!


  به قلم یک امُلیسم : محمد یگان

  نظرات دیگران  


  دستهایم را دریاب...

شنبه 87 آبان 4 ساعت 7:27 عصر

بسم الله
لحظه ای فکر...
پشت سر خود را نگاه کن و کمی تامل...

آری...همه چیز سیاه به چشم می آید...
سوالی از خود...!!
مگر چشمی که سیاه است به خود سپیدی می بیند؟؟
به کجا چنین شتابان؟؟
دیگر گناه نا امیدی را برای خود نخر...
چه میگوئی؟
همه چیز سیاه است و هیچ فانوسی روشن نیست...
نگاهی به دل انداختم و چشم باز ولی کورم را بستم!!
صورتم را با خاکش رنگ کردم...نفسهایم زندانی بغضهایم شده اند...
به او خیلی نزدیک شدم...
سجده...
به التماس چشمانم افتادم تا برایم تر شوند...شدن ولی کافی نبود...
خودم را برای دلم به زانو درآوردم که شاید بشکند.
شکست...
بیهوش نگاهش شدم و چه زیبا بود آن همه زیبایی...
برایم باران را هدیه آوردن...
به گوشهایم این زمزمه میرسید...
برای بارانی شدن باید چترهای خود را بست و با تمام وجودت محو باران شد...
و این است آن نگاه بی منت خوب خوبان...
دلم دیگر برایش سیاهی معنی نداشت...
همه چیز روشن بود...آری...به همین سادگی...او نامش همین است...
بخشنده...
دوست دارم خدا
روشن شدن وقتی به زیبایی میرسد که،همیشه روشن بماند و این سخت ولی ممکن است...
امیدم به امیدت نا امید نخواهد شد...ای نازنینم...
یا محمد و علی
پرچم نقطه...
ذکر اخر فراموش نشه...


  به قلم یک امُلیسم : محمد یگان

  نظرات دیگران  


  ماه رمضون کجایی!!؟

پنج شنبه 87 شهریور 14 ساعت 12:46 صبح

بسم الله
سلام ماه خدا...سلام ماه خوشگله...سلام افطار...سلام سحر جون...
و سلام ماه آدم شدن...سلام ماه باز کردن قران بعد از یکسال...سلام ماه مسجد رفتن به خاطر افطار...
ماه خوشگله
دلم واسه ماه رمضون تنگ شده...
دیگه اصلا اون خوشگلی قدیما رو نمیشه تو چشماش دید...
(چون چشای ما دیگه جنبه دیدنشو ندارن)
اخه دیگه ماه رمضون،فقط جاش یه اسم مونده که اونم زیاد پررنگ نیست..
دلم تنگ شده واسه اون قدیما که هر روز بعد از افطار میگفتم خدا شکرت رفتم روز چهارم...پنجم....چقدر خودمو گنده میکردم...به رفیقام میگفتم من تا الان همشو گرفتم...
دلم تنگ شده واسه ماه رمضونا که تو کوچه خیابون کسی نبود که روزه خوری کنه...کسی نبود جلوت یه شیشه آب معدنی بره بالا...بود ولی اینقدر نامرد نبود...

دلم تنگ شده واسه اون ماه رمضونا که وقتی میرفتیم افطاری خونه فامیلامون سفره افطاری ساده بود
ولی دلهای ما خیلی ساده تر...
دلم تنگ شده واسه اون ماه خوشگله که میگفتیم اخ اخ روزه بودم چرا فوش دادم...دلم تنگ شده واسه سحر بلند شدن...دیگه سحر هم با ما قهر کرده...
فقط مونده بود ماه رمضون از دست ما دلگیر بشه...قصه دار بشه...
ماه رمضون ما شده...چند ساعت دیگه اذونه؟؟؟خداااا امروز یه خورده آب بخورم ولی فردا تا شب روزه میگیرم!!همش دنبال پیچیدنیم...بدو بدو شبکه 3...اخرشم نمازمون میشه ساعت 11...
یادش بخیر...ماه رمضونا اول نماز میخوندیم بعد افطار میکردیم...ولی همش رفته...تقصیر خودمه...مقصر خودم هستم...
دلامون دیگه آبی نیست مثل آسمون...
خوش به حال تو که هنوز ماه رمضون واست اون ماه قشنگه مونده...
دیگه وقتش رسیده...
باران اگه تو ماه رمضون بیاد چی میشه...پس آرزو میکنم...باران ببار!!
یا محمد و علی
ذکر اخر فراموش نشه... (تولدش بوده ها)
پرچم نقطه شده مثل همیشه...


  به قلم یک امُلیسم : محمد یگان

  نظرات دیگران  


  بدون شرح!!!

سه شنبه 87 شهریور 5 ساعت 8:34 عصر

بسم الله
 

                            بدون شرح


  به قلم یک امُلیسم : محمد یگان

  نظرات دیگران  


: لیست کامل یاداشت های این وبلاگ :