سفارش تبلیغ
صبا

  از پلاک تا پلاک

جمعه 87 اسفند 30 ساعت 10:36 صبح
بسم الله
قبل از سال نو رفتیم یه جایی که شاید با دیدن و شنیدن بعضی چیز ها آدم بشم یا حداقل به آدم شدن نزدیک بشیم...
رفتیم که بگیم که هنوز پای آرمانها و ارزش هایی که بخاطرشون از ما ل و جان خودشون گذشتند هستیم...
رفتن مهم نیست،مهم اینکه وقتی برگشتیم چی تو دستامون داریم...چی یاد گرفتیم و چطور این آموخته هامون رُ به عمل برسونیم...
خلاصه اینکه همیشه شهدا رفیق های خوبی و با معرفتی بودن اگه بی معرفتی هم شده باشه از طرف ماست...
انشالله این دفعه رفاقتمون از طرف ما خیلی زود کمرنگ نشه که اگه بشه بد میریم تو خاکی...
پشت گردان تخریب خیلی جای خوشگلی بود واسه اینکه یه دست رفاقت درست درمونی با شهدا بدیم..که حالا حالا ها کسی نتونه خرابش کنه...
سال نو با دلی نو و رفاقتی نو، یکی از عیدی هایی بود که شهدا به ما دادند...
دعا میکنیم که امسال روی تقویم نوشته بشه...
ظهور منجی عالم بشریت حضرت مهدی (علیه السلام)....تعطیل...
یا محمد و علی
ذکر اخر فراموش نشه
پرچم نیست دیگه...
 
 

  به قلم یک امُلیسم : محمد یگان

  نظرات دیگران  


  همیشه باید شرمنده باشم...

چهارشنبه 87 فروردین 14 ساعت 2:38 عصر

بسم الله
اومدم از شلمچه بنویسم دیدم قلم خشک شد...یه نگاهی به خودم کردم دیدم هیچی از اون خاکهای شرهانی رو دلم نیست...گفتم چشامو ببندم شاید قولهایی رو که تو طلاییه به خودم دادم یادم بیاد ولی خاک بر سرم که هیچ!!
یه خورده به این ور اون ور نگاه کردم ...سرمو گذاشتم رو زانوم که شاید از اون لحظه هایی که شهدا منو تو فکه مهمون کرده بودن یادم بیاد ولی حیف از این بی معرفتی دلم که هیچی یادم نیومد...وای وای دیگه چی بگم که ساحل اروند... آخه من با آب اتمام حجت کردم که دیگه جز آب به کسی فکر نکنم!!

همه اینا به کنار،سرمو بازم میندازم پایین و دستمو میزارم رو دلم که سیاهیش چشمهای شهدا را اذیت نکنه،آخه من تو معراج شهدا دست رفقات دادم باهاشون...الان اگه یه نگاهی کنن میگن بیا، بازم این بی معرفتی کرد بازم این نامردی کرد...
خدایی چی بگم؟؟چی دارم بگم؟؟خیلی بدبختم!!
دیگه نمیخوام برم منطقه!!
نمیخوام بگم با معرفت هستن خودشون...میخوام بگم چرا من باید بی معرفت باشم...رفقاتِ یه طرفه که رفقات نیست..
منتظرم که ندایی بیاد...بارون آرزو میکنم...

یه بنده خدایی میگفت اگه میخوای ببینی که رفتی اونجا مثلا خیر سرت آدم شدی یا نه،نگاه کن وقتی اومدی از اونجا کارهای گذشته ضایعتو انجام میدی یا نه...
حالا من که همیشه باید شرمنده باشم چی بگم از خودم و دل ترک خوردم؟؟
پس باز باید بگم:
ای قلم سکوت کن و به زمزمه ها گوش بده...
خیلی نقطه،از سه تا گذشته
یا محمد و علی
پرچم نقطس
ذکر اخر فراموش نشه...


  به قلم یک امُلیسم : محمد یگان

  نظرات دیگران  


  همش عشق بود ...

شنبه 87 فروردین 3 ساعت 1:11 عصر

بسم الله
از دل برایم بگو:
از دو کوهه بگم...!!
اولش بزار بگم که به خدا شنیدن کجا دیدن کجا...

وقتی وارد دو کوهه میشی اگه بخوای چیزی بفهمی باید یه خورده بیخیال دنیا بشی تا بتونی صدا ها زمزمه ها شوخی ها..تکبیر های شهدا رو بشنفی...اگه میخوای به صف شدن شهدا رو ببینی،اگه میخوای عشق بازی هاشونُ ببینی،اگه میخوای به اوج رفتناشونُ ببینی،باید یه چشم خیلی پاک داشته باشی...به خدا همه اینا بود ولی من بدبخت نه چشم درست دارم نه گوش درست...ولی بودن کسانی که تو حسینه حاج همت با خودشون حرف میزدن...!!!از نظر من ِ خر با خودشون حرف میزدن ولی نمیدونم چرا گریه می کردن و حرف میزدن...
دو کوهه یا همون خونه ی وداع...اخه اونا که دیدن میگفتن که موقع رفتن چقدر قربون صدقه هم میرفتن...گریه هایی که فقط برای خدا بود...داداش از داداش...رفیق از رفیق...پدر از فرزند...
ای بابا چی داری میگی...نه نمیشه...خدایی این قلم کجو زشت من شرمش میاد از اونجا بنویسه!!!
یه لحظه چشاتو ببند فکر کن  هر نقطه به نقطه ی اون مکان مقدس ؛ آره دو کوه رو میگم یه شهید قدم برداشته...خدایی چه حسی بهت دست میده...دوست داری زانو بزنی اون خاکو بوس کنی و صورتتُ روی خاک بکشی یا نه میخوای بری یه گوشه پیدا کنی فقط گریه کنی!!!چرا جا موندی؟؟؟

اینو نگم نامریه...دوکوهه خیلی غریب بود و هست...
...........................................
بگو ما هم بخندیم:
از دور به بچه ها گفتم...بچه ها، بچه ها دو کوهه...اولش بچه های ما فکر میکردن که فقط چند تا خونستو، اتاقو عکسو اینا...!!
آقا ما پیاده شدیم از ماشین..بچه ها انگار که از لونشون ولشون کرده باشیم هی این ور اون ور میرفتن..(آبرو ریزی) بعد اقای حسن اعصاب اومد به صورت خیلی تابلو به من تذکر داد...ما رفتیم صبحونه خوردیم...اصل مطلب اینجاست که بعد صبحونه بچه های ما که تانک ندیدن مثل فشنگ رفتن سمتش...همه میرن توشو میبنن بچه های ما رفتن رو لولش خلاصه اینکه چند تا عکس گرفتیم...ولی خدا روز بعد واستون نیاره که یکی از بچه ها یه شوخی پشت وانتی انجام داد و از عقب هولمون داد و همه با کمرو کله اومدیم روی خاک...و از اینجا بود که احسان ما شد احسان کمری...

...........................................

من درس گرفتم تو چی:
اینو که میگم به خدا بهش از اخرین نقطه قلبم اعتقاد دارم...به احسان گفتم به جون ممد کار خوده شهدا بوده...یا یه حرکتی کردی که خوششون نیمده یا باهات شوخی کردن...ولی شهدا جواب این اعتقاد منو دادان...احسان واقعا کمرش درد میکرد ولی بعد از اینکه واسه برگشتن دوباره اومدیم دو کوهه احسان کاملا خوب شده بود و برای تایید این حرفم بازم رفت بالای لوله...

این موضوع باعث شد که بچه ها به خیلی چیزا پی ببرن...خییییییییییییییلی چیزا...
...........................................
تک عکس:
خدا رحمش کرد
یا محمد و علی
پرچم نقط شده...
ذکر اخر فراموش نشه...


  به قلم یک امُلیسم : محمد یگان

  نظرات دیگران  


: لیست کامل یاداشت های این وبلاگ :